سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
مقدمهء مصحح 22
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
و ليكن زنجير قهر ما هم بدانجاى ايشان را بازمىداشت كه اى سگان جاى شما همين - جايست » ص 220 . معنى اللّه گفت آن سيبويه * يولهون فى الحوائج هم لديه گفت الهنا فى حوائجنا اليك * و التمسناها وجدناها لديك ( 355 - 2 ) « و آخر نه نام من اللّه است و معنى اللّه آنست كه مفزع خلق باشم كه يفزعون اليه فى النّوائب و يرجعون اليه عند الحوائج » ص 233 . گر تو باشى تنگدل از ملحمه * تنگ بينى جوّ دنيا را همه ور تو خوش باشى بكام دوستان * اين جهان بنمايدت چون بوستان ( 386 - 9 ) « خود را گفتم اگر تو خرابى همه عالم آبادان خرابست و اگر تو روشنى همه ظلمات روشنست و اگر تو با رنجى همه آسايشها رنجست و اگر تو آبادانى همه خرابها آبادانست » ص 234 . يؤمنون بالغيب مىبايد مرا * زان ببستم روزن فانىسرا ليك يك درصد بود ايمان بغيب * نيك دان و بگذر از ترديد و ريب بندگى در غيب آيد خوب و كش * حفظ غيب آيد در استبعاد خوش كو كه مدح شاه گويد پيش او * تا كه در غيبت بود او شرمرو ( 94 - 19 ببعد ) « گفتم هيچ دولتى و راى آن نباشد كه خدمت در غيبت بود در غيبت تو اگر ترا موافق و مصدّق و خدمتكار باشد چنان نوال ارزانى دارى كه در حضور صد چندان چاپلوسى را وزنى ننهى از بهر آن تا كار تو قدر و قيمت گيرد ايمان بغيب فرمودند مر ترا » ص 305 . همچون آن يك نور خورشيد سما * صد بود نسبت بصحن خانهها ليك يك باشد همه انوارشان * چونكه برگيرى تو ديوار از ميان چون نماند خانهها را قاعده * مؤمنان مانند نفس واحده ( 334 - 29 )